تبليغاتX
شمس پرنده
ادبی ،عرفانی، اجتماعی و هنری

دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد

رخ فرسوده‌ی زردم غم صغرای تو دارد

سر من مست جمالت دل من دام خیالت

گهر دیده نثار کف دریای تو دارد

ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم

که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد

گل صد برگ به پیش تو فرو ریخت ز خجلت

که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد

اگرم در نگشایی ز ره بام در آیم

که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد

به دو صد بام برآیم به دو صد دام درآیم

چکنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد

خمش ای عاشق مجنون بمگو شعر و مخور خون

که جهان ذره به ذره غم غوغای تو دارد

مولوی – بشنوید در (( گل صد برگ: شهرام ناظری))

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 16:18  توسط علی صمصامی  | 

ز خاک من اگر گندم برآید

از آن گر نان پزی مستی فزاید

خمیر و نانبا دیوانه گردد

تنورش بیت مستانه سراید

میا بی دف به گور من زیارت

که در بزم خدا غمگین نشاید

بدری زان کفن بر سینه بندی

خراباتی ز جانت در گشاید

مرا حق از می عشق آفریدست

همان عشقم اگر مرگم بساید

منم مستی و اصل من می عشق

بگو از می بجز مستی چه زاید

مولوی – بشنوید در (( مهتاب رو: شهرام ناظری))

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 16:17  توسط علی صمصامی  | 

بی همگان بسر شود بی تو بسر نمی‌شود

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود

دیده‌ی عقل مست تو چرخه‌ی چرخ پست تو

گوش طرب به دست تو بی تو بسر نمی‌شود

جان ز تو نوش می‌کند دل ز تو جوش می‌کند

عقل خروش می‌کند بی تو بسر نمی‌شود

خمر من و خمار من باغ من و بهار من

خواب من و قرار من بی تو بسر نمی‌شود

جاه و جلال من توی ملکت و مال من توی

آب زلال من توی بی تو بسر نمی‌شود

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی

آن منی کجا روی بی تو بسر نمی‌شود

دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی

این همه خود تو می‌کنی بی تو بسر نمی‌شود

گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم

ور بروی عدم شوم بی تو بسر نمی‌شود

مولوی – بشنوید در (( کیش مهر: شهرام ناظری))

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 16:16  توسط علی صمصامی  | 

هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود

وارهد از حد جهان، بی حد و اندازه شود       

خاک سیه بر سر او کز دم تو تازه نشد

یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود

هر که شدت حلقه‌ی در زود برد حقه‌ی زر

خاصه که در باز کنی محرم دروازه شود

آب چه دانست که او گوهر گوینده شود

خاک چه دانست که او غمزه‌ی غمازه شود

روی کسی سرخ نشد بی مدد لعل لبت

بی تو اگر سرخ بود بر اثر غازه شود

راز نهان دار و خمش ور خمشی تلخ بود

آنچه جگر سوز بود باز جگر سازه شود

مولوی – بشنوید در (( سخن تازه: شهرام ناظری))

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 16:15  توسط علی صمصامی  | 

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

آی آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر

کان چهره‌ی مشعشع تابانم آرزوست

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو

آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست

وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

والله که شهر بی تو مرا حبس می‌شود

آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سست عتاصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او

آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول

آن های و هوی و نعره‌ی مستان آرزوست

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما

گفت آنکه یافت می‌نشود آنم آرزوست

گوشم شنید قصه‌ی ایمان و مست شد

کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست زلف یار

رقصی چنین میانه‌ی میدانم آرزوست

می‌گوید آن رباب که مردم ز انتظار

دست و کنار و زخمه‌ی عثمانم آرزوست

من هم رباب عشقم و عشقم ربابیست

وان لطفهای زخمه‌ی رحمانم آرزوست

باقی این غزل را ای مطرب ظریف

زین سان همی‌شمار که زین سانم آرزوست

مولوی – بشنوید در (( شعر و عرفان: شهرام ناظری))

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 16:14  توسط علی صمصامی  | 

در میان پرده‌ی خون عشق را گلزارها

عاشقان را با جمال عشق بی چون کارها

عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست

عشق گوید راه هست و رفته‌ام من بارها

عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد

عشق دیده زان سوی بازار او بازارها

عقل گوید پا منه کاندر فنا جز خار نیست

عشق گوید عقل را کاندر توست آن خارها

هین خمش کن خار هستی را ز پای دل بکن

تا ببینی در درون خویشتن گلزارها

شمس تبریزی توی خورشید اندر ابر حرف

چون برآمد آفتابت محو شد گفتارها

مولوی- بشنوید در (( نجوا: شهرام ناظری))

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 16:13  توسط علی صمصامی  | 

یار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا

یار توی، غار توی، خواجه نگهدار مرا

نوح توی، روح توی، فاتح و مفتوح توی

سینه‌ی مشروح توی، بر در اسرار مرا

نور توی، سور توی، دولت منصور توی

مرغ که تور توی، خسته به منقار مرا

قطره توی، بحر توی، لطف توی، قهر توی

قند توی، زهر توی، بیش میازار مرا

حجره‌ی خورشید توی، خانه‌ی ناهید توی

روضه‌ی امید توی، راه ده ای یار مرا

روز توی، روزه توی، حاصل دریوزه توی

آب توی، کوزه توی، آب ده این بار مرا

دانه توی، دام توی، باده توی، جام توی

پخته توی، خام توی، خام بمگذار مرا

این تن اگر کم تندی، راه دلم کم زندی

راه شدی تا نبدی، این همه گفتار مرا

مولوی -  بشنوید در ((آتش در نیستان: شهرام ناظری))

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 16:11  توسط علی صمصامی  | 

آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن

آینه ی صبوح را ترجمه ی شبانه کن

ای پدر نشاط نو در رگ جان ما برو

جام فلک نمای شو وز دو جهان کرانه کن

ای خردم شکار تو تیر زدن شعار تو

شست دلم بدست کن جان مرا نشانه کن

مولوی – بشنوید در (( آن خطاط:شهرام ناظری ))

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 16:5  توسط علی صمصامی  | 

آه چه بی رنگ و بی نشان که منم

کی ببینم مرا چنان که منم

گفتی اسرار در میان آور

کو میان اندر این میان که منم

کی شود این روان من ساکن

اینچنین ساکن روان که منم

بحر من غرقه گشت هم در خویش

بوالعجب بحر بی کران که منم

این جهان وان جهان مرا مطلب

کین دو گم شد در آن جهان که منم

گفتم آنی گفت های خموش

در زبان نامدست آن که منم

گفتم اندر زبان چو درنامد

اینت گویای بی زبان که منم

می شدم در فنا چو مه بی پا

اینت بی پای پا دوان که منم

بانگ آمد چه می‌دوی بنگر

در چنین ظاهر نهان که منم

شمس تبریز را چو دیدم من

نادره بحر و گنج و کان که منم

مولوی - بشنوید در (( آن خطاط: شهرام ناظری))

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 15:46  توسط علی صمصامی  |