|
ادبی ،عرفانی، اجتماعی و هنری
|
من تو را آفریدم و از حال درون تو با خبرم اسرار تو را می دانم و برملا نمی کنم. تنها کسی هستم که مطمئنی به تو خیانت نمی ورزم. از تو کوچکتر نیستم و هیچگاه پایان نمی پذیرم. سرچشمه و منبع همه ی عشقها و محبتها منم.
تو را برای خودم درست کرده و پرداخته ام. به من روی آور و به من انس بگیر. از دیگران بگریز و در من بیاویز. تو مال منی نه از آن دیگران. اگر یک قدم به سوی من بیایی ده قدم به سوی تو خواهم برداشت.
کتاب تنهایی: محمدرضا زائری
صبح است.
گنجشک محض
می خواند.
پاییز، روی وحدت دیوار
اوراق می شود.
رفتار آفتاب مفرح
حجم فساد را
از خواب می پراند:
یک سیب
در فرصت مشبک زنبیل
می پوسد.
حسی شبیه غربت اشیا
از روی پلک می گذرد.
بین درخت و ثانیه ی سبز
تکرار لاجورد
با حسرت کلام می آمیزد.
اما
ای حرمت سپیدی کاغذ!
نبض حروف ما
در غیبت مرکب مشاق می زند.
در ذهن حال، جاذبه ی شکل
از دست می رود.
باید کتاب را بست.
باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد،
گل را نگاه کرد،
ابهام را شنید
باید دوید تا ته بودن.
باید به بوی خاک فنا رفت.
باید به ملتقای درخت و خدا رسید.
باید نشست.
نزدیک انبساط
جایی میان بیخودی و کشف.
سهراب سپهری
آرزو دارم زندگی ام اشکی باشد و لبخندی؛ اشکی که دلم را تطهیر کند و رازهای زندگی را بر من فاش سازد، و لبخندی که شکوه خدایان را در وجودم آشکار کند. اشکی که مرا در غم همه ی دل شکستگان جهان شریک سازد و لبخندی که نقش شادمانی هستی بر لبانم باشد.
من دوستی در درون خویش دارم. دوستی که در هنگامه ی غم، تسلایم می دهد. کسی که دوست خویش نیست، دشمن مردم است. کسی که به خویش اعتماد نمی کند، در یاس و ناامیدی می میرد. زیرا زندگی از درون می جوشد و از بیرون نمی آید.
من برای گفتن حرفی به میان شما آمده ام و آن را خواهم گفت. اگر مرگ مجالم ندهد تا آن را بگویم، فردا گفته خواهد شد. زیرا فردا همه ی رازهای دفتر جاودانگی فاش خواهند شد.
((جبران خلیل جبران))