تبليغاتX
شمس پرنده - بحر بی کران
ادبی ،عرفانی، اجتماعی و هنری

آه چه بی رنگ و بی نشان که منم

کی ببینم مرا چنان که منم

گفتی اسرار در میان آور

کو میان اندر این میان که منم

کی شود این روان من ساکن

اینچنین ساکن روان که منم

بحر من غرقه گشت هم در خویش

بوالعجب بحر بی کران که منم

این جهان وان جهان مرا مطلب

کین دو گم شد در آن جهان که منم

گفتم آنی گفت های خموش

در زبان نامدست آن که منم

گفتم اندر زبان چو درنامد

اینت گویای بی زبان که منم

می شدم در فنا چو مه بی پا

اینت بی پای پا دوان که منم

بانگ آمد چه می‌دوی بنگر

در چنین ظاهر نهان که منم

شمس تبریز را چو دیدم من

نادره بحر و گنج و کان که منم

مولوی - بشنوید در (( آن خطاط: شهرام ناظری))

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 15:46  توسط علی صمصامی  |