|
ادبی ،عرفانی، اجتماعی و هنری
|
دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد
رخ فرسودهی زردم غم صغرای تو دارد
سر من مست جمالت دل من دام خیالت
گهر دیده نثار کف دریای تو دارد
ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم
که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد
گل صد برگ به پیش تو فرو ریخت ز خجلت
که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد
اگرم در نگشایی ز ره بام در آیم
که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد
به دو صد بام برآیم به دو صد دام درآیم
چکنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد
خمش ای عاشق مجنون بمگو شعر و مخور خون
که جهان ذره به ذره غم غوغای تو دارد
مولوی – بشنوید در (( گل صد برگ: شهرام ناظری))