|
ادبی ،عرفانی، اجتماعی و هنری
|
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
آی آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهرهی مشعشع تابانم آرزوست
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عتاصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن های و هوی و نعرهی مستان آرزوست
دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت مینشود جستهایم ما
گفت آنکه یافت مینشود آنم آرزوست
گوشم شنید قصهی ایمان و مست شد
کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانهی میدانم آرزوست
میگوید آن رباب که مردم ز انتظار
دست و کنار و زخمهی عثمانم آرزوست
من هم رباب عشقم و عشقم ربابیست
وان لطفهای زخمهی رحمانم آرزوست
باقی این غزل را ای مطرب ظریف
زین سان همیشمار که زین سانم آرزوست
مولوی – بشنوید در (( شعر و عرفان: شهرام ناظری))